امروز: یکشنبه, ۰۳ بهمن ۱۳۹۵ [ سال اقتصاد مقاومتی؛ اقدام و عمل ]

شناسه‌ی خبر: 83200
نسخه چاپی
یحیی آل اسحاق :

اقتصاد لیبرالی و مدل بانک جهانی از دولت هاشمی شروع شد/ عمده دلارهای دوران سازندگی را به افراد سکولار دادیم/ منابع اقتصادی کشور در دستان بچه‌های انقلاب نیست

آقای نعمت زاده گفت ما به اینکه (کسی انقلابی یا غیر انقلابی است) کاری نداریم، هر که می‌خواهند باشند، ما برای تولید کار می‌کنیم.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی اصولگرایان، یحیی آل اسحاق چه در زندگی و چه در تجارب کاری، از اولین و پایین‌ترین مراتب شروع کرده است.

از شاگردی در نانوایی گرفته تا حمالی و باربری در حجره شوهر عمه‌اش در بازار البته در شرایطی که دانشجوی بازرگانی بود و همزمان حسابداری همان حجره را نیز انجام می‌داد.

پس از انقلاب حسب آشنایی با تحصیلکردگان حوزه اقتصادی جمهوری نوپای اسلامی وارد وزارت بازرگانی می‌شود. از همان ابتدا طرفدار اقتصاد آزاد و نقش آفرینی بخش خصوصی بود. وی، یکی از پنج نفری بود که پنبه اولین برنامه پنج ساله جمهوری اسلامی را که در دولت اول میرحسین موسوی بر مبنای برنامه توسعه اقتصادی کشورهای بلوک شرق در حال تنظیم بود، زد ولی با وجود پذیرش نظر آنها از سوی امام خمینی و محول کردن مأموریت تنظیم این برنامه بر مبنای اصول اقتصاد اسلامی، به قول خودش به دلیل عدم برخورداری از دانش کافی در بخش ایجابی نتوانستند این مأموریت را انجام دهند و در نهایت امام هم دستور به اجرای همان برنامه تنظیم شده از سوی تیم اقتصادی دولت بر مبنای مدل توسعه بلوک شرق را می‌دهد.

مدیرکلی مرکز تهیه و توزیع منسوجات در وزارت بازرگانی اولین سمت مدیریتی آل اسحاق بود و پس از آن معاونت وزارت صنایع و وزارت بازرگانی را نیز تجربه می‌کند.

با او درباره اینکه چه شد الگوی اقتصادی دولت‌ها در جمهوری اسلامی از عدالت ورزی و ساده زیستی به دادن مانور تجمل و کابینه‌های با وزرای دارای ثروت‌های هزار میلیاردی و تملک و اداره ده‌ها شرکت اقتصادی همزمان با حضور در هیئت دولت رسید به گفتگو نشستیم.

متن گفتگوی ما با یحیی آل اسحاق در زیر از نظر می‌گذرد.

*******

· به عنوان اولین سؤال توضیحاتی در خصوص دوران تحصیل و سولبق مبارزاتی خود را بیان کنید؟

بسم الله الرحمن الرحیم. بنده در یک خانواده روحانی متولد شدم. پدر بنده مرحوم شیخ محمد آل اسحاق بوده است که سوابق و چهره‌اش در انقلاب کاملاً مشخص است. انسانی فرهنگی و روحانی بودند؛ یعنی محیط فرهنگی را به عنوان یک ایده قبول داشت. با اینکه مجتهد بود، ولی از نجف هجرت کرد به ایران برای تربیت جوانان و دانش آموزان.

به ایران آمد و کارهای فرهنگی را شروع کرد. مدتی ما در قم بودیم و بعد در جوار حضرت عبدالعظیم ساکن شدیم و بعد ایشان در دبیرستان علوی مشغول کار شدند. آنجا مسئولیت امور تربیتی مدرسه علوی را بر عهده داشتند.

بنده سه سال اول دوران تحصیلم را در نجف بودم. در دبستان مشغول تحصیل بودم. در دبستان علوی نجف که یک مدرسه ایرانی بود، آنجا بودم.

دولت ایران در عراق یکسری مدارس دولتی داشت به نام مدارس علوی. معلمین این مدارس ایرانی بودند، منتها دو درس متفاوت داشتیم. هم به زبان عربی و هم زبان فارسی. مدارسی که برخی دولتها در کشورهای دیگر دارند، آن‌ها هم از این مدارس بود. مدرسه ایرانی مستقر در نجف.

بعد برگشتیم در قم، سه سال دوم مقطع دبستان را در مدرسه صدر یا اوحدی قم تحصیل کردم. یکی از مدارس خوب قم است این مدرسه. دبیرستان را که خواستم شروع کنم، پدر گفت که من توان مالی برای اینکه تو را در دبیرستان‌های خصوصی ثبت نام کنم، ندارم. آن موقع دبیرستان‌های خصوصی یکی دین و دانش بود متعلق به شهید بهشتی و بقیه دبیرستان‌ها هم دبیرستان‌های دولتی بود و پدرم گفت بنده توان مالی برای اینکه بخواهم هزینه دبیرستان خصوصی برای تو بدهم، ندارم و دبیرستان‌های دولتی را هم صلاح نمی‌دانم که بروی.

البته نقشه پدرم این بود که من در حوزه ادامه تحصیل بدهم.

· چرا پس شما در حوزه ادامه تحصیل ندادید؟

ضمن اینکه علاقمندی داشتم که تحصیلات حوزوی داشته باشم، به تحصیل در مدارس جدید هم علاقه داشتم. آن دوره در زمان ما یکسری دوره‌هایی بود که به آن‌ها می‌گفتند متفرقه، اکابر.

مردم می‌رفتند آزاد درس می‌خواندند و هر شش ماه یکبار می‌آمدند در آموزش و پرورش امتحان می‌دادند و قبولی یا ردی آنها اعلام می‌شد.

کلاس‌های آن دوره‌ها نیز شبانه بود. کسانی که شاغل بودند و روزها نمی‌توانستند تحصیل کنند، در این دوره‌ها که اکابر نام داشت ثبت نام می‌کردند.

من هم رفتم در همین دوره‌های شبانه ثبت نام کردم و روزها برای تأمین هزینه‌های این دوره به عنوان شاگرد نانوا مشغول کار شده بودم. روزی ۲۵ ریال دستمزد دریافت می‌کردم. مدتی شاگرد بنا بودم و مدتی هم دستفروشی کردم. به این ترتیب هم هزینه تحصیلم را تأمین می‌کردم و هم درس می‌خواندم.

همان شش ماه اول مدرک قبولی هفتم را گرفتم.

پدرم گفت حالا که این مدرک را گرفتی بیا و برو درس طلبگی بخوان. دوباره همراه با کار، درس طلبگی هم می‌خواندم. مدتی گذشت تا اینکه پدرم آمد در حوزه علمیه حضرت عبدالعظیم آنجا شد استاد و مشغول تربیت طلاب در مدرسه آیت الله بروجردی. با آقای رضوانی آن مدرسه را اداره می‌کردند.

بنده هم آنجا مشغول درس طلبگی شدم. مقدمات و ادبیات را تمام کرده بودم که جشن عمامه گذاری گرفتند و به بنده هم پیشنهاد شد. منتها با وجودی که ابتدا بنده هم می‌خواستم بروم، بعد به توصیه یک آقایی نرفتم. توفیق حاصل نشد که بروم ملبس بشوم؛ اما درس را ادامه دادم تا اینکه حادثه‌ای پیش آمد.

یکی از مسئولان مدرسه علوی، مرحوم آقای روزبه شدند رییس دبیرستان علوی. ایشان از زنجان در مدرسه توفیق زنجان که مدرسه خوب و انقلابی بود، با ابوی بنده آشنا بودند. ابوی بنده هم بعد از آغاز ریاست مرحوم روزبه در دبیرستان علوی با ایشان در این دبیرستان همکاری‌های نزدیکی را شروع کردند و این منجر به قبول مسئولیت امور تربیتی دانش آموزان مدرسه علوی از سوی پدرم شد.

به هر صورت مع الواسطه بنده را هم وسط سال بردند در دبیرستان علوی ثبت نام کردند و علت و نحوه ورود من به مدرسه علوی به این شکل بود.

· چگونه شد وارد کار بازرگانی و وزارت بازرگانی شدید؟

تحصیل بنده در رشته بازرگانی خودش داستانی دارد. دبیرستان علوی، خُوب دبیرستان ویژه‌ای بود. بیشتر محصلان آن در رشته‌های پزشکی و فنی ادامه تحصیل می‌دادند و این تبدیل به یک چارچوب و رویه در دبیرستان شده بود. بنده هم علاقمند بودم که به دانشگاه فنی بروم، منتها در سال اول و دومی که آزمون دادم قبول نشدم و امر دایر بر این بود که به سربازی بروم یا در رشته دیگری که قبول شده بودم، ادامه تحصیل دهم. بنده من باب احتیاط در رشته بازرگانی ادامه تحصیل دادم و به این ترتیب تقدیر بنده را وادار کرد که در رشته بازرگانی تحصیل کنم.

وقتی وارد رشته بازرگانی شدم، حوادثی در دوران دانشجویی و خانوادگی و محیط کاری بنده ایجاد شد. پدر بنده ضمن اینکه فرهنگی بود، بعد از یک مدتی، به دلیل نوع اختلاف مشربی که با گردانندگان دبیرستان علوی داشت، از آن جمع جدا شد. ابوی بنده از اول از شاگردان امام راحل بود و در حوزه‌های سیاسی و اینها فعال بود و لذا دنبال تربیت نسل جدیدی از جوانان بود که عمدتاً در حال و هوا و فضای انقلابی باشند. از همین رو به کمک مرحوم آقای روزبه و سید کاظم موسوی که شهید شدند و بعضی از افراد دیگر، موسسه قدس را تأسیس کردند که موسسه قدس، مشابه دبیرستان علوی بود منتها با دید سیاسی و انقلابی.

لذا ابوی بنده از دبیرستان علوی به موسسه قدس منتقل شد و بنده هم ضمن دانشجویی در موسسه قدس معلمی هم می‌کردم. ابوی بنده را هر از چندی می‌آمدند می‌گرفتند و می‌بردند زندان. ما هم یک خانواده ۹ نفری بودیم کهپدرم بر مبنای زندگی طلبگی صفر که هیچ درآمد و شغل و کاری جز طلبگی نداشت، آن را اداره می‌کرد. ابوی در ایام طلبگی سعی می‌کرد سهم امام را هم به حداقل مایمکن بگیرد و لذا زندگی ما در فشار ویژه‌ای بود.

باز زمانی که پدرم زندان نبود و از موسسه حقوق می‌گرفت وضعیت بد نبود، اما به زندان که می‌افتادند دیگر فشار خیلی زیاد می‌شد.

این ترتیب زندان رفتن و اینها تا نزدیکی‌های انقلاب ادامه داشت. یک سال و نیم مانده بود که انقلاب سامان یابد، دیدیم که ابوی یک حال و هوای دیگری دارد و نگرانی ایشان برای خانواده بالا گرفته بود؛ که اگر بخواهد طولانی مدت به زندان بیفتد، وضعیت خانواده چه می‌شود؟ بنده هم در حوزه دانشجویی مشغولیت‌هایی داشتم در عرصه سیاسی و بین دو گزینه مانده بود. یکی اینکه بیایم مسئولیت خانواده را بر عهده بگیرم تا پدر با طیب خاطر سراغ فعالیت‌های انقلابی برود، یا اینکه خود بنده هم وارد شوم در عرصه و پدرم نتواند دیگر با فراغ خاطر از خانواده به فعالیت‌های سیاسی بپردازد.

بنده در اثر تفکر به یک نتیجه رسیدم؛ به این نتیجه رسیدم تقسیم کاری بکنم. به پدرم گفتم، حاج آقا بنده شما را درک می‌کنم. شما می‌خواهید بروید سراغ کارهای اساسی و عملیاتی انقلابی ولی نگران ۹ نفر اعضای خانواده‌ات هستی. پدرم گفت تو چه در سر داری؟ گفتم من مسئولیت اداره خانواده را قبول می‌کنم و شما به فعالیت‌های انقلابی مشغول باش، البته به یک شرط. گفت چه شرطی، گفتم به این شرط که هر چه خدا به شما داد ۵۰ ۵۰ شریک باشیم.

خیلی خوشش آمد. به دو جهت؛ یکی اینکه پسری دارد که می‌فهمد و قدرت درک دارد و مسائل را درک می‌کند و حوزه فکری‌اش این شکلی است و دوم به این دلیل که جسارت دارد که مسئولیت یک خانواده ۹ نفره را قبول کند. لذا یک تقسیم کاری کردیم به این ترتیب و بنده مسئولیت کار خانواده را قبول کردم و ابوی رفت سراغ کارهای انقلاب.

خوب این آثار خیری هم داشت که در شرح وضعیت زندگی ایشان نقش شده است.

به این ترتیب من وارد کار شدم. ابوی وقتی گرفتار زندان شد و به زندان افتاد، به دلیل فشاری که ساواک به ایشان و خانواده وارد کرد، والده ما سکته کرد و الان حدود ۴۰ سال است که والده ما بدون هیچ قدرت تحرکی در یک گوشه افتاده است.

آن زمان بنده بودم و یک خانواده ۹ نفره، به اضافه یک مادر مریض و پدری در زندان است و مسئولیت اداره این خانواده. خوب باید کار پیدا می‌کردم. در دانشکده ما چند واحد حسابداری گذرانده بودیم. توانایی حسابداری یک واحد اقتصادی کوچک را داشتم.

دوستی داشتم که در نارمک پرده کرکره تولید می‌کرد. به او گفتم که کارهای مالی شما را چه کسی انجام می‌دهد، گفت هیچ کس و پیشنهاد دادم که من حاضرم انجام دهم. رفتم و مشغول شدم. وقت آزاد البته داشتم و درآمد حاصل از کار حسابداری آن مجموعه هم مکفی نبود. لذا پیشنهاد کردم که وقت آزادی که داشتم را در بخش تولیدی هم مشغول کارگری شوم.

بعد از مدتی دیدم که این درآمد هم برای اداره یک خانواده ۹ نفرهمکفی نیست. شوهر عمه بنده در بازار پارچه فروشی داشت. ایشان در جریان وضعیت ما بود و به بنده گفت که اگر کار حسابداری ما را انجام دهی، حقوق بهتری به شما خواهیم داد و بنده مشغول این کار هم شدم، ضمن اینکه دانشجو هم بودم در آن ایام.

رفتم کار حسابداری آنجا را هم شروع کردم و وضعیت درآمدی‌ام بهتر شد. ایشان از پارچه‌های مخصوص زیرپیراهنی می فروختند. باربرها طاقه‌های پارچه فروخته شده را در ازای هر طاقه ۵ ریال به کارگاه تولیدی در نزدیکی بازار حمل می‌کردند. من دیدم که اینها درآمدشان از بنده بیشتر است. لذا به صاحب فروشگاه که شوهر عمه بنده بودند گفتم که اجازه بده من هم طاقه‌های پارچه را حمل کنم.

چون در فضا و حال و هوای انقلابی و آرمانی بودیم همه اینها را با دید مثبت و بدون دغدغه روحی انجام می‌دادم. ایشان قبول کرد و گفتم که کارهای حسابداری حجره را هم من انجام می‌دهم. لذا رسماً شدیم حمال؛ یعنی بابری می‌کردم با افتخار. خوب وضعیت اقتصادی خانواده‌ام هم نسبتاً خوب شد.

تنها نگرانی که آن زمان داشتم این بود که بچه‌های دانشکده بنده را در هنگام حمل بار نبینند. چون من یک شخصیت نظری، ملی و انقلابی داشتم و برای خودم در دانشگاه بیا و برو داشتم، نمی‌خواستم در آن وضعیت بنده را ببینند.

با این وضعیت کار ادامه یافت تا اینکه ابوی بنده یک رفیقی داشت به نام آقای محمدزاده که خدا رحمتش کند. کسی که فیلم محمدرسول الله را او اولین بار آورد در کشور و دوبله و اکرانش کرد. وی در اهواز یک مکتب قرآن تأسیس کرده بود و انسان انقلابی اقتصادی بود و ابوی من هم می‌رفت خوزستان در این مکتب کارهای تبلیغی و اینها را انجام می‌داد که آثار بزرگی هم داشت. آنجا حتی تئاتر اجرا می‌کردند و کارهای فرهنگی بسیار.

ایشان در جریان وضعیت بنده و خانواده بود و لذا آمد گفت که بیا یک کار دیگر انجام بده. گفت بیا در بازار تهران من یک مغازه‌ای می‌خرم و تو آنجا را اداره کن. مغازه را به شکل اقساط خرید و بنده اقساط آن را دادم.

در همین شلوغی کار، نامزد هم کرده بودم. پدر همسر بنده هم در کار پارچه بود و پیشنهاد کرد که موضوع خرید مغازه را قبول کن و گفت که تهیه و تدارک پارچه و اینها هم بر عهده بنده. به این ترتیب از کار باربری آمدیم شدیم بنک دار؛ یعنی صاحب یک مغازه‌ای شدیم.

دیگر کار بنده افتاد روی غلطک و وضع زندگی ما بهتر شد. انقلاب هم کم کم در همان ایام سامان یافت و ابوی بنده هم از زندان آزاد شد و این وقتی است که دیگر انقلاب سامان یافته و به نتیجه رسیده بود.

این دوره گذشت و ابوی ما هم که آمد و انقلاب سامان گرفت، من دیگر احساس کردم که حالا وقت تغییر است. به ابوی گفتم که این مغازه و اینها را اجازه دهید، واگذار کنیم به کس دیگری، چرا که من هم می‌خواهم بروم سراغ کارها و برنامه‌های خودم.

امثال بهزاد نبودی تعمد داشتند برنامه پنج‌سال را از شوروی کپی کنند/ برای نعمت‌زاده مهم نبود به غیر انقلابی کمک کنیم یا انقلابی/

من در این مدت دیگر فارغ التحصیل شده بودم و سربازی را هم به نحوی انجام داده بودم که البته آن هم داستان خودش را دارد.

چند صباحی از انقلاب گذشته بود و مسائل اولیه سامان یافته بود. در وزارت بازرگانی آقای صدر وزیر بازرگانی شده بود.

ما یک رفیقی داشتیم در دبیرستان علوی به اسم آقای موسوی خلیل که از قبل از انقلاب در وزارت بازرگانی مدیرکل اداره مقررات صادرات و واردات بود. زمان آقای صدر هم ایشان آنجا بود. آن زمانی بود که آقای صدر مراکز تهیه و توزیع کالا را دایر کرده بود.

یکی از این مراکز، برای تهیه و توزیع منسوجات بود. آقای موسوی خلیل به آقای صدر گفته بود که من کسی را می‌شناسم که هم در حوزه بازرگانی تحصیلات دانشگاهی دارد و هم در حوزه پارچه و اینها آشناست و بهترین کسی است که برای این مسئولیت می‌توان یافت به عنوان مدیر مرکز تهیه و توزیع منسوجات.

از بنده اسم برده بود. آقای صدر هم در دوران طلبگی‌اش با ابوی بنده ظاهراً یک دوره هم مباحثه بودند. گفته بود که من هم می‌شناسم ایشان را و به هر شکل آمدند سراغ من. با این مقدمات که عرض کردم من آمادگی روحی و جسمی کافی برای این کار داشتم. به این ترتیب رفتیم وزارت بازرگانی و این شد اولین مسئولیت دولتی بنده. این پاسخ سؤال شما که چطور وارد وزارت بازرگانی شدید.

من شدم مدیرعامل و رییس هیات مدیره مرکز تهیه و توزیع منسوجات. این مرکز مسئولیتش تأمین و تهیه و توزیع کلیه تعرفه‌های مربوط به منسوجات یعنی پارچه و نخ و اینها بود. این کالاها در حدود یک میلیارد دلار در سال گردش مالی داشت. این اولین حضور من در حوزه اجرایی بود.

· آن زمان شیوه و منش زندگی مدیران دولتی چگونه بود؟ ساده زیستی و گرفتن حق مظلوم و رسیدگی به حقوق مردم اساس کار بود یا اینکه حرکت به سمت تجمل و ثروت اندوزی و مسائل اینچنینی؟

در فضای اول انقلاب اصلاً همه چیز بر مبنای شاخص‌ها و ادبیات انقلاب بود. از پوشش و لباس گرفته تا نوع تغذیه و نوع حقوق و درآمد و رفتار و اینها. برای همه الگو و ملاک خود امام بود؛ یعنی امام به عنوان الگو بود.

لذا نقطه مقابلش یعنی اینکه کسی در جهتی دیگر بود منفی تلقی می‌شد. اگر کسی به فکر خودش بود منفی تلقی می‌شد. اصلاً ادبیات فضای انقلاب یک جور دیگری بود. متاسفانه به تدریج این شکاف بین مسائل آرمانی و مسائل مادی بیشتر شد.

· از چه زمانی این شکاف شدت گرفت؟

اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم باید روند انقلاب را بررسی کنیم. یک دوره، دوره جنگ بود که داشتیم. در دوره جنگ، خود فضای جنگ و انقلاب و اینها کمتر اجازه بروز به مسائل شخصی و مادی و این نوع مسائل می‌داد. به تدریج که جنگ تمام شد، هم اقتضائات دوران بعد از جنگ در حوزه مدیریت اقتصادی فرق کرد و هم ادبیات و آدمها و هم به تدریج آن فضای انقلابی هم تغییر کرد و این بحث بعد از جنگ شروع شد.

· یعنی فکر می‌کنید که با آمدن دولت آقای هاشمی بعد از جنگ و آن خطبه معروف ایشان و توصیه به مانور تجمل دادن در آبان ۶۸، این موضوع خودش کاتالیزور اصلی شروع این شیوه زندگی جدید بود؟

ببینید شما یک پرش کردید؛ یعنی از یک مقطعی پریدید.

· خوب جنگ در سال ۶۷ تمام شد و در سال ۶۸ دولت آقای هاشمی سر کار آمد.

بله ولی در این مدت حوادث متعددی اتفاق افتاد. عرض شود خدمتتان که در زمان جنگ همه متفق القول بودند که اولویت اول جنگ است و لذا چندان مبنای اختلافی نبود. جز اینکه دو تا مشرب فکری از روز اول پیدا شد.

· اقتصاد دولتی و اقتصاد آزاد؟

بله. این عمده نمودش در وزارت بازرگانی بود؛ یعنی ریشه این مباحث و نمود عملیاتی بیرونی‌اش در وزارت بازرگانی بود. اگر چه در حوزه‌های دیگر هم بود. دو مشرب فکری بود. یکی به سرکردگی مهندس موسوی نخست وزیر وقت و گروهی از چپ‌ها که عمدتاً به دلایل سیاسی ولی با بهانه اقتصادی و با محوریت مباحث اقتصادی، دو تا جریان و جهت گیری سیاسی شکل دادند.

یک جریان هم که از همان روزهای اول انقلاب تحت عنوان جریانات انقلابی سنتی که وصل بودند به بازار. به این جریان می‌گفتند جریان بازار. یک جریان هم نقطه مقابل اینها که وصل بودند به حزب توده و چپ و کمونیست و اینها.

این دو جریان شروع کردند در همان زمان جنگ با مسائلی که داشتند نم نم این زاویه‌ها را با همدیگر باز کردن. در انتخاب دولتها و مسئولین و یارگیری‌ها و انواع و اقسام مسائل دو جریان پیدا شد و تا آنجا جلو رفت که یک جریان انجمن اسلامی دولت بین وزرا شکل گرفت. یک گروه شدند … .

· چرا این چند نفر مثل آقایان ناطق نوری، ولایتی، عسگراولادی و توکلی و اینها را بهشان می‌گفتند انجمن اسلامی دولت؛ یعنی آن موقع واژه انجمن اسلامی چه مناسبتی و نسبتی با دولت داشته است؟

انجمن اسلامی آن موقع شده بود نهادی که در بین بخشهای مختلف حضور داشت.

· سؤال بنده این است که این اعضا که به انجمن اسلامی معروف شده بودند، آیا دیدگاه خاصی داشتند یا مثلاً به دیدگاه‌های انجمن اسلامی دانشگاه‌ها نزدیک بودند؟

چون آن موقع خط فکری نخست وزیر و نزدیکان و یارانش متهم بود به چپ، خوب نقطه مقابل چپ آن موقع اسلامی‌اش بود دیگر؛ یعنی انجمن اسلامی دولت، سایر اعضا را متهم به چپ و رادیکال و سوسیالیست بودن و این‌ها می‌کردند و در مقابل دولتی‌ها هم آنها را با عناوینی چون بازاری و سنتی و طرفدار سرمایه دار و سرمایه دار آمریکایی و اینها و طرفدار اسلام آمریکایی و اینها معرفی می‌کردند.

خوب این داستان طولانی شد و کار به جاهای باریک کشید و عمده وجه دعوایشان مسائل اقتصادی بود؛ یعنی به بهانه مسائل اقتصادی جریانات و دعواهای سیاسی خود را زیر پوشش مسائل اقتصادی دنبال می‌کردند.

تاریخ و سیر این دو داستان مشخص است که هر کدام به کجا منتهی شدند. بالاخره اینها منجر به این شد که کارها به برخوردهای جدی کشید و رسید به امام خمینی؛ که این مجموعه طرفداران، هر کدام طرف مقابل را متهم به توطئه می‌کردند و شروع کردند حتی به حذف فیزیکی. برخوردهایی که در وزارت بازرگانی کردند و بحث راه اندازی تعزیرات و بگیر و ببند و تهمت‌ها و اینها.

این‌ها منجر به این شد که بالاخره این مجموعه انجمن اسلامی دولت یا راست گراها یا این طیف این طرف، بالاخره خدمت امام رفتند و ماجرا را گفتند. گفتند که اختلافاتشان چیست و گفتند که تصمیم گرفته‌اند استعفا دهند؛ یعنی گفتند که با این جریان و با مهندس موسوی و این جریانات و مشرب فکری آنها کشور دارد آسیب می‌بیند. گفتند دعوایی که دارد بین اینها بالا می‌گیرد و آن شکاف که هر روز بزرگ‌تر می‌شود دارد به کشور آسیب می‌رساند و اینها منجر به این شد که این آقایان از دولت آمدند بیرون.

اینگونه شد که آقای مهندس موسوی کل جریان حاکمیتی و اجرایی را در دست گرفت و شروع کرد به یک روند حذف جدی و هر کسی را که با او موافق نبود حذف کرد.

آن زمان ما در وزارت بازرگانی یک تیمی بودیم که دنبال اقتصاد اسلامی بودیم؛ یعنی ضمن اینکه اختلافاتی با هم داشتیم، جریانی بودیم متشکل از چند نفر که دنبال برخورد نبودیم. آن‌ها البته حذف کردند- ما همان زمان … .

· شما در زمان وزارت آقای عسگراولادی معاون وزیر بودید؟

بله. بعد از مسئولیت مدیریت مرکز منسوجات. در اثر اختلافات به وجود آمده مهندس موسوی یک جمعی را در وزارت بازرگانی ایجاد کرده بود، به نام گروه ۲۷ نفره. این‌ها بچه‌هایی بودند متشکل از بچه‌های تحصیل کرده در آمریکا و این طیف شده بودند طرفداران آقای مهندس موسوی و یک طیف کوچک هم ما بودیم حدود پنج تا ۱۰ نفر که دنبال انجمن اسلامی و اقتصاد اسلامی بودیم.

منبع: مشرق

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

© تمامی حقوق برای پایگاه اطلاع‌رسانی اصولگرایان محفوظ است.